یکشنبه, 01 مرداد 1396

سزارین یا رستم زائی

منتشرشده در علم و تکنولوژی

سزارین یا رستم زائی نوعی عمل جراحی است که جدارشکم و زهدان را برای تولد نوزاد باز می کنند.

وجه تسمیه :

*روایت است که چون ژولیوس سزار امپراتورروم بدین سان زاده شده است این عمل را سزارین نامیدند ولی نه بادیده یقین . چون درآن ایام معمولاً موقعی به این عمل اقدام می کردند که مادر سرِ زا فوت کرده و برای ازدیادجمعیت نوزادرا با این عمل زنده به دنیا می آوردند.ولی مادر ژولیوس سزار به نام «آرلیا»Aurelia به شهادت تاریخ زنده ماند و تسخیر بریتانیا توسط پسرش ژولیوس را شنیده بود.
* شایدهم از فعل لاتین Caedare مشتق شده به معنی بریدن و Caesones به معنی بچه متولد شده از مادری است که سرِ زا درگذشته است . تاقرن شانزدهم وهفدهم این عمل به نام سزارینCesarean Operation نامیده می شد ولی بعدها Cesarean Section جانشین عمل سزارین شد.
* شاهنامه فردوسی دربرگ برگ خودبیشتر از هزارسال پیش حقایقی را نهفته دارد که بررسی آنها شیرین و غرورآفرین است . یک نمونه آن زایمان غیرطبیعی (سزارین ، رستمیان) می باشد که رستم را با بیهوش کردن رودابه مادرش ، به گونه ای غیر طبیعی با عمل جراحی به جهان آوردند.
حکیم ابوالقاسم فردوسی (حدود 329 - 411ه.ق) با الهامات شاعرانه واستادانه خود دقیقاً مراحل بارداری توأم با عوارض مربوط به حمل چنین نوزاد سنگین وزن را دراشعار مربوط به « گفتار اندرزادن رستم» صفحه 83


شاهنامه مورد استفاده نویسنده به درستی به نظم درآورده مانند طبیبی استاد که اکنون دربیمارستانها به درمان چنین حاملگی قبل از دست دادن مادرونوزاد با عوارض آن (که توکسیما، یرقان و بالارفتن فشار خون باشد) می پردازند، فردوسی متجاوز از هزارسال پیش باعمل رستمیان رودابه را به رستم رساند، وقتی رودابه از حالت بیهوشی خارج می شود همانند همه مادران جهان درد خودرا فراموش می کند و لبخند شادی برلبانش نقش می بندد و می گوید رَستَم :
بخندید ازآن بچه سرو سهی
بدبد اندرو فرّ شاهنشهی
اینک برگزیده ای از اشعار نغز فردوسی «اندرزادن رستم » را به آگاهی می رساند.
بسی بر نیامد برین روزگار
که آزاده سرو اندر آمدبه بار
بهار دل افروز پژمرده شد
دلش باغم و رنج بسپرده شد

زبس بار کاو داشت دراندرون
همی راند رودابه از دیده خون
شکم سخت شد فربه وتن گران
شد آن ارغوانی رخش زعفران
بدو گفت مادر که ای جان مام
چه بودت که گشتی چنین زردفام
چنین داد پاسخ که من روز وشب
همی برگشایم به فریاد لب
چنان گشته بی خواب و پژمرده ام
تو گوئی که من زندۀ مرده ام
همانا زمان آمدَ ستَم فراز
وزین باربردن نیابم جواز
چنین تا گَهِ زادن آمد فراز
به خواب و به آرام بودش نیاز
تو گفتی به سنگستشآکنده پوست
ویا زآهنست آنکه بوده دروست
چنان شد که یک روز ازو رفت هوش
ازایوان دستان برآمدخروش
خروشید سیندخت و بشخود روی
بکند آن سیه گیسوی مشکبوی
یکایک به دستان رسید آگهی
که پژمرده شد برگ ِ سروِ سُهی
به بالین رودابه شد زال زر
پراز آب رخسارو خسته جگر


شبستان همه بندگان کنده موی
برهنه سرو رُخ وترگشته روی
بِدِل آنگهی زال اندیشه کرد
وزاندیشه آسانترش گشت درد
همان پَرِّ سیمرغش آمد به یاد
بخندید و سیندخت را مژده داد
یکی مجمر آوردو آتش فروخت
وزآن پر سیمرغ لختی بسوخت
همان درزمان تیره گون شد هوا
به زیر آمد آن مرغ فرمان روا
چو ابری که بارانش مرجان بوَد
چه مرجان که آرامش جان بوَد
یرو کرد زال آفرینی دراز
ستودش فراوان و بردش نماز
چنین گفت سیمرغ کاین غم چراست؟
به چشم هزُبر اندرون نم چراست؟
کزین سرو سیمین پرمایه روی
یکی شیر باشد ترا نامجوی
که خاک پی او ببوسد هزَبر
نیارد به سر بر گذشتنش ابر
از آواز او چرم چنگی پلنگ
شود چاک چاک و بخاید دو چنگ
هرآن گُرد کاو ازگوپال اوی
ببیند برو بازو و یال اوی
.... بیاور یکی خنجر آبگون
یکی مرد بینا دل و پرفسون
نخستین به می ماه را مست کن
زدل بیم و اندیشه را پست کن
توبنگر که بینا دل افسون کند
زصندوق تا شیر بیرون کند
بکافد تهیگاه سرو سهی
نباشد مرو راز درد آگهی
وزو بچۀ شیر بیرون کشد
همه پهلوی ماه درخون کشد
وزان پس بوزآن کجا کرد چاک
زدل دورکن ترس و اندوه وباک

کیاهی که گویم توباشیرو مُشک
بکوب و بکن هرسه درسایه خشک
بسای و بیالا برآن خستگیش
ببینی هم اندرزمان رستگیش
برآن مال از آن پس یکی پرمن
خجسته بود سایه فرّ من
تورا زین سخن شاد باید بُدن
به پیش جهاندار باید شدن
که او داد این خسروانی درخت
که هرروز نو بشکفاندت بخت
بدین کار دل هیچ غمگین مدار
که شاخ برومندت آید به بار
بگفت ویکی پر بازو بکند
فکند و به پرواز برشد بلند
بشد زال و آن پرّ او برگرفت
برفت و بکرد آنچه گفت ای شگفت
برآن کار نظاره بُد یک جهان
همه دیده پرخون خسته روان
فروریخت از دیده سیندخت خون
که کودک زپهلو کی آید برون؟!
بیامد یکی موبدی چربدست
مرآن ماه رخ را به می کرد مست
بکافید بی رنج پهلوی ماه
بتابید مر بچه را سر ز راه
چنان بی گزندش برون آورید
که کس درجهان این شگفتی ندید
یکی بچه بُد چون گَوی شیر فش
به بالا بلندو به دیدار کَش
شگفت اندرو مانده شد مردوزن
که نشنید کس بچۀ پیلتن
شبانروز مادر زمی خفته بود
زمی خفته و دل ز هُش رفته بود.
همان زخمگاهش فرو دوختند
به دارو همه درد بسپوختند
چو از خواب بیدارشد سرو بُن
به سیندخت بگشاد لب بر سُخُن
برو زرو گوهر برافشاندند
ابَر کردگار آفرین خواندند
مران بچه را پیش او تاختند
به سان سپهری برافراختند
به یک روزه گفتی که یک ساله بود
یکی تودۀ سوسن ولاله بود

خواندن 2508 دفعه